تبليغاتX
به وبلاگ شبهای مهتاب خوش آمدید

به وبلاگ شبهای مهتاب خوش آمدید

 

 

                 

              

                    

ای شب از رؤیای تو رنگین شده

سینه از عطر تؤام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

 

                 

       

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم ز آلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه مژگان من

 

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پربارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

 

                             

با تؤام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور

های  هوی زندگی در قعر گور؟

 

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

                  

 

درد تاریکست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

 

آه ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره با دو بال زر نشان

آمده از دور دست آسمان

 

از تو تنهاییم خاموشی گرفت

پیکرم بوی هم آغوشی گرفت

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

 

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدم هایت قدم هایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

 

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه ای بیگانه با پیراهنم

آشنای سبزه زاران تنم

 

عشق دیگر نیست این این خیره گیست

چلچراغی در سکوت و تیره گی است

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

 

            

                         

این دگر من نیستم من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یکدم بیالاید به غم

 

 

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی.

 

 

عاشقانه

     فروغ فرخزاد

                              

                                              

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 21:4 توسط جلال |


 

 

بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی

جز یک لحظه

یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در برهوت آگاهی !

                      بگذار که فراموش کنم !

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:50 توسط جلال


تقدیم به دوست عزیزم

آقا مصطفی و همه هم کلاسی های گل دوران دانشگاه

 

 

بیداری

 

همی گویم که خوابی بود و بگذشت

بیابان را سرابی بود و بگذشت

 

به این پندار می بندم دو دیده

که شاید بینم آن خواب پریده

 

ولی افسوس دیگر صحنه خالی است

از آن بر پرده نقشی  هم به جا نیست

 

منم تنها و این بیداری سرد

دل غمگین و چشم آسمان گرد .

 

 

 

 

 

 

 

همه جا تاریک تاریک بود

چشمامو باز کردم خدارو دیدم

تو آغوشم گرفتمش

محکم گرفتمش

به هیچ عنوان راضی نبودم از دستش بدم

چون از جونم برام عزیزتر بود

خدا گفت خودتو برا سفر آماده کن

گفتم من هیچ وقت نمی خوام از پیشت برم

خدا گفت من که نگفتم می خوام تنهات بذارم

گفتم مگه میشه ؟

خدا دستامو گرفتو گذاشت تو دستای یه فرشته

یه فرشته که سراسر نور , زیبایی , ایثار...

مثل خودش بود

گفت این فرشته باهات میاد

هر موقع دلت برام تنگ شد با فرشته حرف بزن

نگاش کن , درد دل کن

گفتم اسمش چیه؟

گفت :

مادر

حالا چند سال از این وداع میگذره

و من دیگه تنها نیستم

چون مادرو دارم.

 

میلاد سراسر نور اسوه عشق و ایثار

حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

روز مادر

به همه مادران ایران زمین

به ویژه مادر گلم

مبارک باد.

 

 

 

مترسک

 

دهقان پیر رفته و جامانده است ازو

تنها مترسکش به دل دشتهای عور

تنها همیشه تنها بر چوب پای خشک

حیران به روز خیره و حیران به شام کور

 

روزی که کار کشت و درو رونقیش بود

او را میان مزرعه برپا نهاده اند

و اکنون که کوچ کرده گران بار رفته اند

تنها به حال خویشتنش وانهاده اند

 

چشمش نگاهبان زمین های  تشنه کام

پیراهنش پناه تن بادهای سرد

رقصان به بزم خالی مهتاب سبزفام

پیچان به زیر تابش خورشید هرزه گرد

 

گنجشک های خرد هراسیده اند از او

اما کلاغ زشت کلاهش دریده است

بازیچه ای است در کف بازیگران باد

در پچ پچ علف ها این را شنیده است

 

دهقان پیر رفته و آن جاده کبود

پیغام این مترسک تنها نبرده است

گویی که گفته ای است  به لبهای بی سخن

لیکن سکوت گفته ز لب ها سترده است

 

تنها همیشه تنها بر چوب پای خشک.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:45 توسط جلال


آب از دیار دریا

با مهر مادرانه

    آهنگ خاک می کرد

 

بر گرد خاک می گشت

گرد ملال او را

    از چهره پاک می کرد

 

از خاکیان ندانم

ساحل به او چه می گفت

کان موج ناز پرورد

     سر را به سنگ میزد

     خود را هلاک می کرد!

     خود را هلاک می کرد!

     خود را هلاک می کرد!

 

 

 

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خواندم  از لایتناهی

 

آوای تو می آردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

 

امواج نوای تو به من می رسد از دور

دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی

 

وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی

 

دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت این چشم به راهی

 

ای عشق تو را دارم و دارای جهانم

همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:37 توسط جلال


 

کوروش خواهد آمد و مرا نجات خواهد داد.

 

« دانیال نبی »

                                                  

 

          

و به آنان گفتم

بدی مکنید تا بدی به شما نرسد

نیکی پیش بیاورید

تا نیکی به پیشتازتان بیاید

و بدانید که پروردگار

مردمان را در شادی

و شادی را برای مردمان آفریده است

و او که شادمانی را از مردمان بگیرد

بی شک از گماشتگان شیطان است

 

اینجا همه چیزی از من خشنود است

خداوند ، آدمی ، عقاب ، گندم و گوزن

رودها، کوه ها، دامنه ها، دریاها

و من شاه شاهانم

جلال دانایی و منزلت آدمی ام

چراغدار چهار جانب جهان

 

من فرزند پاکی ها

بر این سنگ سرد نوشتم

هیچ یوغی برازنده انسان نیست.

 

 

 

 

و به حاکمان هفت اقلیم می گویم :

بر مظلومان و مردمان شمشیر نکشید

زیرا روزی بر شما شمشیر خواهند کشید.

 

بزرگ باشید

بخشنده باشید و بی بدیل.

 

من هرگز هیچ شکست خورده ای را تحقیر نکرده ام

من هرگز هیچ اسیری را دشنام نداده ام

همیشه هرکجا همگان را گرامی داشته ام

زیرا مدارا مکتب من است.

 

 

و من هرگز به وجدان خویش

 و وجدان جهان دروغ نگفته نمی گویم و نخواهم گفت،

زیرا دروغ گو دروغ گو به دنیا نمی آید

اما دروغگو

دروغگو از جهان خواهد رفت.

 

 

 

من پرورده پاکی ها

اولاد پرشیا

پسر ماندانا و کمبوجیه ام

این سخن سخن من است

همگان از حقوقی برابر برخوردارند

چه چوپان به کوه

 و چه دبیران به دشت

 

این سخن من است:

ماه بالا می آید و باز فرو می کاهد

خورشید بالا می آید و باز فرو می کاهد

و آدمی نیز بالا می آید و باز فرو می کاهد

این راز بزرگ حیات و هستی ماست

زنجیره رزین مرگ و زندگی است.

 

پس نیکی پیشه کنید

 و پارسایی پیشه کنید،

ورنه حتی یک واژه از شما باز نخواهد ماند.

                                           باز نخواهد ماند.

                                           باز نخواهد ماند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:24 توسط جلال


روحت شاد دکتر

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود

هر لحظه دردی سر بر می دارد

و هر لحظه نیازی

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند

 

مگر این قفس کوچک استخوانی

گنجایشش چه اندازه است؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:14 توسط جلال


 

اگه تو رو داشته باشم

 

 

وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد

انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در باز میشه لحظه دیدن میرسه

هرچی که جاده است رو زمین به سینه من میرسه

 

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی می خوام میرسم

 

وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار  بکنم

گل های خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم

دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه

 

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی می خوام میرسم

 

عزیزترین سوغاتی غبار پیراهن تو

عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو

نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس می خوام

عمر دوباره منی تورو واسه نفس می خوام

 

ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم به هرچی می خوام میرسم

 

 

 

قوم به حج رفته

 

 ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

معشوق تو همسایه دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن خانه بدان راه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

آن خانه لطیف است نشانهاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اکر از بهر خدایید

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:9 توسط جلال


 

علی جان

دیگر دردهای سینه ات را

 مرهم و درمانی نیست

و سنگینی حرف های نگفته ات را

راه و چاره ای

شانه های استوارت

در غم فراق فاطمه ات می لرزد

و چاه های کوفه سر به زیر و شرمنده از اشک هایت

بر غربت و غریبی تو

خون گریه می کنند... .

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 18:40 توسط جلال |


به من گفتی که دل دریا کن ای دوست                    

               همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

               مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

               کنار چشمه ای بودیم در خواب

تو با جامی ربودی ماه از آب

            چو نوشیدیم از آن جام گوارا

                                       تو نیلوفر شدی

                                       من اشک مهتاب

 

  

 

به یادت هست آن شب را که تنها

به بزمی ساده مهمان تو بودم؟

تو می خواندی که دل دریا کن ای دوست

من اما غرق چشمان تو بودم؟

 

تو می گفتی که پروا کن صد افسوس

مرا پروای نام و ننگ رفته است

من آن ساحل نشین سنگم چه دانی

چه ها بر سینه این سنگ رفته است

 

مکش دریا به خون خواندی و خاموش

تمناگر کنار من نشستی

چو ساحل ها گشودم بازوان را

                       تو چون امواج در ساحل شکستی...

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 18:14 توسط جلال |


چقدر سنگین است

چقدر سنگین و بغض آلود است

مثل این است که همه غم های عالم بر سینه ات می بارد

و همه غصه های عالم گلویت را می فشارد

آه که چقدر دردناک است

عصرهای جمعه

این نه یک حس غریب که احساسی آشنا و همیشگی است

احساسی که پایان جمعه ای دیگر را فریاد می زند

و چشم هایی که در حسرت دیدار تو

در دریایی از اشک می سوزد.

نازنینا

تا نفس در سینه دارم

 

انتظارت می کشم.

انتظارت می کشم.

انتظارت می کشم.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 17:53 توسط جلال |


X

یک شب مهتابی
وقتی که همه جا را سکوت و تاریکی فرا می گیرد
و بستر آسمان برای خواب ستاره ها پهن می شود
وقتی همه در خواب می شوند
فانوس زرد کلبه ای سو سو زنان
برمردمان شهر
پیغام می دهد:
آری ماه بیدار است!

شب های مهتاب
دریچه ای است بر آسمان مهتابی قلب من
و ورق پاره ای است که افکار و اندیشه هایم را بر آن خط خطی می کنم.
جلال


Home
Email
Night Skin

Archives

هفته دوم تیر 1387

هفته سوم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت