|
اسير تو را مي خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم تويي آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس مرغي اسيرم ز پشت ميله هاي سرد تيره نگاه حسرتم حيران به رويت در اين فكرم كه دستي پيش آيد و من ناگه گشايم پر به سويت در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خاموش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگي از سر بگيرم در اين فكرم من و دانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست ز پشت ميله ها هر صبح روشن نگاه كودكي خندد به رويم چو من سر مي كنم آواز شادي لبش با بوسه مي آيد به سويم اگر اي آسمان خواهم كه يك روز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر كه من مرغي اسيرم من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان مي كنم ويرانه اي را اگر خواهم كه خاموشي گزينم پريشان مي كنم كاشانه اي را فروغ فرخزاد + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 14:21 توسط جلال
معشوق من چنان لطیف است که خود را به " بودن " نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می کرد نه معشوق من بود ***************** حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا این همه دلتنگ شدی باز کن پنجره را ********************** ای عطر ریخته عطر گریخته دل عطردان خالی و پر انتظار توست غم یادگار توست + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 14:11 توسط جلال |
|
| |||||