|
تصمیم دارم اگر نفسی باقی بود در بخشی با عنوان اشک مهتاب
گلچینی از ترانه های شکیلا را گردآوری کنم. امیدوارم همان قدر که این ترانه ها برای من زندگی بخش است
برای شماهم مفید و جذاب باشد. می نویسم می نویسم ازتو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافی نیست با تو از اوج غزل خواهم گفت می نویسم همه هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی می نویسم می نویسم ازتو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد می نویسم همه با تو نبودن ها را تا تو از از خواب مرا به با تو بودن
ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم می نویسم ازتو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد. گریه این گریه اگر بگذارد. گریه این گریه اگر بگذارد. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 11:35 توسط جلال |
دور یا نزدیک راهش می توانی خواند هرچه را آغاز و پایانی است حتی هرچه را آغاز و پایان
نیست! زندگی راهی است از به دنیا آمدن تا مرگ شاید مرگ هم راهی است ! راه ها را کوه ها و دره هایی هست اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست ! هیچ راه بازگشتی نیست! بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است زیر پای رهروان خوناب جان جاری
است! آه ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی! هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟ هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟ نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست باز باید رفت تا در تن توانی هست باز باید رفت... راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک ! "حرف های نگفتنی" و ارزش عمیق هرکس به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن
دارد. ((دکتر شریعتی)) + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 13:21 توسط جلال |
هرکس که خود را
شناخت خدای خود را شناخته. حضرمحمد(ص) + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 12:58 توسط جلال |
چگونه عطر تو درعمق لحظه ها جاری است! چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست چگونه جای تو در جان زندگی سبز است! به خواب می ماند تنها به خواب می ماند چراغ , آینه , دیوار , بی تو غمگینند تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به مهربانی یک دوست از تو می گویم تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم. غروب های غریب در این رواق نیاز پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمار است دو چشم خسته من در این امید عبث دو شمع سوخته جان همیشه بیمار است تو نیستی که ببینی!... + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 17:27 توسط جلال |
دیگه اینقدر
انتظار کشیدم که منتظر بودن برام عادت شده باور کن از بس
چشم به در دوختم خیلی وقت ها یادم میره که
منتظرتم ! نمی دانم هستی
نیستی ؟ می آی نمی آی ؟ اصلا" نمی
دانم اگه بیای می بینمت؟ می شناسمت؟ شایدم آمدی و ... نه نه شاید چشمام
نشناسنت اما قلبم سرشار
از توست اگه بیای لبریز
میشه و همه وجودم پر
از تو پس بیا بیا که بی تو خیلی خالیم + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 12:26 توسط جلال |
|
| |||||