تبليغاتX
به وبلاگ شبهای مهتاب خوش آمدید

به وبلاگ شبهای مهتاب خوش آمدید

بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم

بزرگتر که شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است

و من باید انگلستان را تغییر دهم

بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.

 اینک که در آستانه مرگ هستم

 می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم

شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 19:15 توسط جلال |


 

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم

موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

 

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند

این تن فرسوده را پای به دامن کشید

وان سر آسوده را  سوی افقها کشاند

 

ساحل تنها به درد در پی او ناله کرد:

(( موج سبکبال من بی خبر از حال من پای تو در بند نیست!

بر سر دوشت چو من کوه دماوند نیست!

((هستم اگر می روم)) خوشتر از این بند نیست

بسته به زنجیر رال لیک خوشایند نیست.))

 

ناله خاموش او در دلم آتش فکند

رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند؟

گفت به پایان راه هر دو به هم می رسند

عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم :

سینه کشان همچو موج راهی دریا شدم

هستم اگر می روم گفتم و رفتم چو باد

تن همه شوق و امید جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب رفتم و باز آمدم

 

زان همه رفتن چه سود ؟

خشت به دریا زدم

شوق درآمد زپای پای درآمد به سنگ

وآن نفس گرم تاز در خم و پیچ و درنگ

اکنون دیگر دریغ تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود ساحل افتاده است!

 

هدیه از طرف دوست عزیزم  فرهاد

 

 

 

 

این هم قطعه ای زیبا از دکتر شریعتی

تقدیم به       

           فرهاد عزیزم

 

 

 

جای پای رهروی پیداست

کیست این گم کرده ره

این راه ناپیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر زین ره چه می جوید؟

 

ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

به شهری کاندر آغوش سپید مهر

به باران سحرگاهی خدایش دست و رو شسته است

به شهری کز همان لحظه ازل

بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است

به شهری کز پلید افسانه گیتی

سرانگشت خیال از چهره زیباش بزدوده است

 

کجا ای رهنورد راه گم کرده؟

بیا برگرد!

به شهری بر کناره پاک هستی

به شهری کش به باران سحرگاهی

 خدایش دست و رو شسته است

به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه هستی

در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان

کسی را آشنایی نیست

بیا برگرد آخر ای غریب راه!

کز این جا ره به جایی نیست

 

نمی بینی که آنجا

کنار تک درختی خشک

ز ره مانده غریبی رهنوردی بینوا مرده است؟

و در چشمان پاکش در نگاه گنگ و حیرانش

هزاران غنچه امید پژمرده است؟

نمی بینی که از حسرت (( کمند صید بهرامیش افکنده است))

و با دستی که در دست اجل بوده است

بر آن تک درخت خشک

حدیث سرنوشت هرکه این ره را رود کنده است:

که :

 "من پیمودم این صحرا نه بهرام است ونه گورش"

 

کجا ای رهنورد راه گم کرده ؟

بیا برگرد!

در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان

کسی را آشنایی نیست

ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

بیا برگرد آخر ای غریب راه!

کز اینجا ره به جایی نیست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 19:14 توسط جلال |


X

یک شب مهتابی
وقتی که همه جا را سکوت و تاریکی فرا می گیرد
و بستر آسمان برای خواب ستاره ها پهن می شود
وقتی همه در خواب می شوند
فانوس زرد کلبه ای سو سو زنان
برمردمان شهر
پیغام می دهد:
آری ماه بیدار است!

شب های مهتاب
دریچه ای است بر آسمان مهتابی قلب من
و ورق پاره ای است که افکار و اندیشه هایم را بر آن خط خطی می کنم.
جلال


Home
Email
Night Skin

Archives

هفته دوم تیر 1387

هفته سوم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387


Categories

دلنوشته ها
مقاله
عاشقانه
با مشاییخ
اشک مهتاب


Links

برای دیدن کارت پستال های زیبا اینجا کلیک کنید
فراموش شده
تنها مانده ام
khodamo khodesh
عشق محبت دو
قرار شبانه
غم آخر
رویای رنگین
شب مهتابی
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :