|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست کنار چشمه ای بودیم در خواب تو با جامی ربودی ماه از آب چو نوشیدیم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
به یادت هست آن شب را که تنها به بزمی ساده مهمان تو بودم؟ تو می خواندی که دل دریا کن ای دوست من اما غرق چشمان تو بودم؟ تو می گفتی که پروا کن صد افسوس مرا پروای نام و ننگ رفته است من آن ساحل نشین سنگم چه دانی چه ها بر سینه این سنگ رفته است مکش دریا به خون خواندی و خاموش تمناگر کنار من نشستی چو ساحل ها گشودم بازوان را تو چون امواج در ساحل شکستی...
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 18:14 توسط جلال |
چقدر سنگین است چقدر سنگین و بغض آلود است مثل این است که همه غم های عالم بر سینه ات می بارد و همه غصه های عالم گلویت را می فشارد آه که چقدر دردناک است عصرهای جمعه این نه یک حس غریب که احساسی آشنا و همیشگی است احساسی که پایان جمعه ای دیگر را فریاد می زند و چشم هایی که در حسرت دیدار تو در دریایی از اشک می سوزد. نازنینا تا نفس در سینه دارم انتظارت می کشم. انتظارت می کشم. انتظارت می کشم.
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 17:53 توسط جلال |
|
| |||||