|
تقدیم به دوست عزیزم آقا مصطفی و همه هم کلاسی های گل دوران دانشگاه بیداری همی گویم که خوابی بود و بگذشت بیابان را سرابی بود و بگذشت به این پندار می بندم دو دیده که شاید بینم آن خواب پریده ولی افسوس دیگر صحنه خالی است از آن بر پرده نقشی هم به جا نیست منم تنها و این بیداری سرد دل غمگین و چشم آسمان گرد . همه جا تاریک تاریک بود چشمامو باز کردم خدارو دیدم تو آغوشم گرفتمش محکم گرفتمش به هیچ عنوان راضی نبودم از دستش بدم چون از جونم برام عزیزتر بود خدا گفت خودتو برا سفر آماده کن گفتم من هیچ وقت نمی خوام از پیشت برم خدا گفت من که نگفتم می خوام تنهات بذارم گفتم مگه میشه ؟ خدا دستامو گرفتو گذاشت تو دستای یه فرشته یه فرشته که سراسر نور , زیبایی , ایثار... مثل خودش بود گفت این فرشته باهات میاد هر موقع دلت برام تنگ شد با فرشته حرف بزن نگاش کن , درد دل کن گفتم اسمش چیه؟ گفت : مادر حالا چند سال از این وداع میگذره و من دیگه تنها نیستم چون مادرو دارم. میلاد سراسر نور اسوه عشق و ایثار حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها روز مادر به همه مادران ایران زمین به ویژه مادر گلم مبارک باد.
مترسک دهقان پیر رفته و جامانده است ازو تنها مترسکش به دل دشتهای عور تنها همیشه تنها بر چوب پای خشک حیران به روز خیره و حیران به شام کور روزی که کار کشت و درو رونقیش بود او را میان مزرعه برپا نهاده اند و اکنون که کوچ کرده گران بار رفته اند تنها به حال خویشتنش وانهاده اند چشمش نگاهبان زمین های تشنه کام پیراهنش پناه تن بادهای سرد رقصان به بزم خالی مهتاب سبزفام پیچان به زیر تابش خورشید هرزه گرد گنجشک های خرد هراسیده اند از او اما کلاغ زشت کلاهش دریده است بازیچه ای است در کف بازیگران باد در پچ پچ علف ها این را شنیده است دهقان پیر رفته و آن جاده کبود پیغام این مترسک تنها نبرده است گویی که گفته ای است به لبهای بی سخن لیکن سکوت گفته ز لب ها سترده است تنها همیشه تنها بر چوب پای خشک.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:45 توسط جلال
چقدر سنگین است چقدر سنگین و بغض آلود است مثل این است که همه غم های عالم بر سینه ات می بارد و همه غصه های عالم گلویت را می فشارد آه که چقدر دردناک است عصرهای جمعه این نه یک حس غریب که احساسی آشنا و همیشگی است احساسی که پایان جمعه ای دیگر را فریاد می زند و چشم هایی که در حسرت دیدار تو در دریایی از اشک می سوزد. نازنینا تا نفس در سینه دارم انتظارت می کشم. انتظارت می کشم. انتظارت می کشم.
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 17:53 توسط جلال |
دیگه اینقدر
انتظار کشیدم که منتظر بودن برام عادت شده باور کن از بس
چشم به در دوختم خیلی وقت ها یادم میره که
منتظرتم ! نمی دانم هستی
نیستی ؟ می آی نمی آی ؟ اصلا" نمی
دانم اگه بیای می بینمت؟ می شناسمت؟ شایدم آمدی و ... نه نه شاید چشمام
نشناسنت اما قلبم سرشار
از توست اگه بیای لبریز
میشه و همه وجودم پر
از تو پس بیا بیا که بی تو خیلی خالیم + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 12:26 توسط جلال |
به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 18:30 توسط جلال |
|
| |||||