تبليغاتX
به وبلاگ شبهای مهتاب خوش آمدید

به وبلاگ شبهای مهتاب خوش آمدید

 

کوروش خواهد آمد و مرا نجات خواهد داد.

 

« دانیال نبی »

                                                  

 

          

و به آنان گفتم

بدی مکنید تا بدی به شما نرسد

نیکی پیش بیاورید

تا نیکی به پیشتازتان بیاید

و بدانید که پروردگار

مردمان را در شادی

و شادی را برای مردمان آفریده است

و او که شادمانی را از مردمان بگیرد

بی شک از گماشتگان شیطان است

 

اینجا همه چیزی از من خشنود است

خداوند ، آدمی ، عقاب ، گندم و گوزن

رودها، کوه ها، دامنه ها، دریاها

و من شاه شاهانم

جلال دانایی و منزلت آدمی ام

چراغدار چهار جانب جهان

 

من فرزند پاکی ها

بر این سنگ سرد نوشتم

هیچ یوغی برازنده انسان نیست.

 

 

 

 

و به حاکمان هفت اقلیم می گویم :

بر مظلومان و مردمان شمشیر نکشید

زیرا روزی بر شما شمشیر خواهند کشید.

 

بزرگ باشید

بخشنده باشید و بی بدیل.

 

من هرگز هیچ شکست خورده ای را تحقیر نکرده ام

من هرگز هیچ اسیری را دشنام نداده ام

همیشه هرکجا همگان را گرامی داشته ام

زیرا مدارا مکتب من است.

 

 

و من هرگز به وجدان خویش

 و وجدان جهان دروغ نگفته نمی گویم و نخواهم گفت،

زیرا دروغ گو دروغ گو به دنیا نمی آید

اما دروغگو

دروغگو از جهان خواهد رفت.

 

 

 

من پرورده پاکی ها

اولاد پرشیا

پسر ماندانا و کمبوجیه ام

این سخن سخن من است

همگان از حقوقی برابر برخوردارند

چه چوپان به کوه

 و چه دبیران به دشت

 

این سخن من است:

ماه بالا می آید و باز فرو می کاهد

خورشید بالا می آید و باز فرو می کاهد

و آدمی نیز بالا می آید و باز فرو می کاهد

این راز بزرگ حیات و هستی ماست

زنجیره رزین مرگ و زندگی است.

 

پس نیکی پیشه کنید

 و پارسایی پیشه کنید،

ورنه حتی یک واژه از شما باز نخواهد ماند.

                                           باز نخواهد ماند.

                                           باز نخواهد ماند.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:24 توسط جلال


روحت شاد دکتر

 

هر لحظه حرفی در ما زاده می شود

هر لحظه دردی سر بر می دارد

و هر لحظه نیازی

از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می کند

این ها بر سینه می ریزند و راه فراری نمی یابند

 

مگر این قفس کوچک استخوانی

گنجایشش چه اندازه است؟

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:14 توسط جلال


بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است :

کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم

بزرگتر که شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است

و من باید انگلستان را تغییر دهم

بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم.

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم.

 اینک که در آستانه مرگ هستم

 می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم

شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 19:15 توسط جلال |


 

ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم

موج ز خود رفته ای تیز خرامید و گفت

هستم اگر می روم گر نروم نیستم

 

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند

این تن فرسوده را پای به دامن کشید

وان سر آسوده را  سوی افقها کشاند

 

ساحل تنها به درد در پی او ناله کرد:

(( موج سبکبال من بی خبر از حال من پای تو در بند نیست!

بر سر دوشت چو من کوه دماوند نیست!

((هستم اگر می روم)) خوشتر از این بند نیست

بسته به زنجیر رال لیک خوشایند نیست.))

 

ناله خاموش او در دلم آتش فکند

رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند؟

گفت به پایان راه هر دو به هم می رسند

عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم :

سینه کشان همچو موج راهی دریا شدم

هستم اگر می روم گفتم و رفتم چو باد

تن همه شوق و امید جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب رفتم و باز آمدم

 

زان همه رفتن چه سود ؟

خشت به دریا زدم

شوق درآمد زپای پای درآمد به سنگ

وآن نفس گرم تاز در خم و پیچ و درنگ

اکنون دیگر دریغ تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود ساحل افتاده است!

 

هدیه از طرف دوست عزیزم  فرهاد

 

 

 

 

این هم قطعه ای زیبا از دکتر شریعتی

تقدیم به       

           فرهاد عزیزم

 

 

 

جای پای رهروی پیداست

کیست این گم کرده ره

این راه ناپیدا چه می پوید؟

مگر او زین سفر زین ره چه می جوید؟

 

ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

به شهری کاندر آغوش سپید مهر

به باران سحرگاهی خدایش دست و رو شسته است

به شهری کز همان لحظه ازل

بر دامن مهتاب عشق آرام بغنوده است

به شهری کز پلید افسانه گیتی

سرانگشت خیال از چهره زیباش بزدوده است

 

کجا ای رهنورد راه گم کرده؟

بیا برگرد!

به شهری بر کناره پاک هستی

به شهری کش به باران سحرگاهی

 خدایش دست و رو شسته است

به شهری کش پلیدی های انسان این پلید افسانه هستی

در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان

کسی را آشنایی نیست

بیا برگرد آخر ای غریب راه!

کز این جا ره به جایی نیست

 

نمی بینی که آنجا

کنار تک درختی خشک

ز ره مانده غریبی رهنوردی بینوا مرده است؟

و در چشمان پاکش در نگاه گنگ و حیرانش

هزاران غنچه امید پژمرده است؟

نمی بینی که از حسرت (( کمند صید بهرامیش افکنده است))

و با دستی که در دست اجل بوده است

بر آن تک درخت خشک

حدیث سرنوشت هرکه این ره را رود کنده است:

که :

 "من پیمودم این صحرا نه بهرام است ونه گورش"

 

کجا ای رهنورد راه گم کرده ؟

بیا برگرد!

در این صحرا به جز مرگ و به جز حرمان

کسی را آشنایی نیست

ازین صحرا مگر راهی به شهر آرزویی هست؟

بیا برگرد آخر ای غریب راه!

کز اینجا ره به جایی نیست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387 19:14 توسط جلال |




امسال تو نمایشگاه کتاب بر خلاف هر سال

دنبال کتاب خاصی نبودم مخصوصا" کتاب های درسی

به همین خاطر با فراق خاطر بیشتری قرفه ها را می گشتم .

 توی یه قرفه عنوان کتابی خیلی نظرم را جلب کرد:

 "منم کوروش شهریار روشنایی ها" .

 من رشته تحصیلیم تاریخ نیست اما از بچکی به تاریخ

 مخصوصا" تاریخ باستان علاقمند بودم و امروز که این کتاب زیبا را می خوانم

 از حسن انتخاب خودم لذت می برم .

حیفم آمد بخش هایی از آن را برای شما بازگویی نکنم .

 انشاءالله اگه فرصتی باقی بود باز هم برایتان از این کتاب خوب خواهم نوشت.

 

بخشی از مقدمه کتاب ((منم کوروش شهریار روشنایی ها)) نوشته سید علی صالحی

 

 ... به هر انجام این بازسرایی آزاد مولود تعبیر

 من از از حیات و حضور و عظمت انسانی است که

ستم ستیز بود مصلح بود عدالت طلب بود و آزادی خواه .

 و او پسر ماندانا و کمبوجیه جز شکوه و سرافرازی مردم

و میهن و مدنیت جهان خویش دغدغه دیگری نداشت.

و گفتم به رؤیا و ریشه ها بازگردم و بلوع بی همتای فرهنگ ملی این دیار

 بی خلل را به رخ بی خویشتنان منکر بکشانم زیرا به قول درست کوروش هخامنش:

او که هویت نخستین و ریشه های استوار خویش را باز نشناسد

 آینده ای استوار نخواهد داشت و انسان بی آینده

سرانجام به هر یوغی گردن خواهد نهاد.

 

سید علی صالحی

بهار 1382 – تهران

 



بازسرایی" منشور پارسوماش"


 

...

من کوروش هخامنش

فرمان دادم که بر مردمان ملال مرود

زیرا ملال مردمان ملال من است

زیرا شادمانی مردم

شادمانی من است

من پیام آور امید و شادماتی را

دوست می دارم

پیروزی باد بر سکون سایه را

دوست می دارم

وزیدن زنده گندمزاران را

دوست می دارم

خنیاگران و گهواره بانان را

دوست می دارم

خوشه چینان و دروگران را

دوست می دارم

محبت مردمان و آزادی آوازشان را

دوست می دا رم

من راستی و درستی را

دوست می دارم

 پس به آیندگان و نیامدگان بگویید

او که دوست می دارد

 دوست داشته خواهد شد

و او که بر مردمانش ستم کند

 دیری نمی رود که راه به دوزخ خواهد گشود .





بگذارید هرکسی به آیین خویش باشد

زنان را گرامی بدارید

فرودستان را دریابید

و هرکسی به تکلم قبیله خود سخن بگوید

آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید

گسستن زنجیرها آرزوی من است

رهایی بردگان و عزت بزرگان آرزوی من است

شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی می دارم

پس تا هست شب هایتان به شادی و روزهاتان رازدار رهایی باد

این فرمان من است

این واژه این وصیت من است

او که آدمی را از مأوای خویش براند

خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد

تا هست هوادار دانایی و تندرستی باشید

من چنین پنداشته

چنین گفته

چنین خواسته ام

مزمور مساوات

کتاب من است

حقیقت بی زوال سلوک من است

من هخامنشم

هخامنش خرد

هخامنش بی خلل

خدمتگذار زنان

و زندگی بخش بینایان منم

منم که برایتان نان و خانه و امید آورده ام

پس به نماز نیاکان خویش باز خواهم گشت

و می دانم که نور و ستاره

سلطنت خواهند کرد

و من از پی آزمونی بزرگ

به بالا برآمده ام

من از عبرت سنگ با آینه

سخن گفته ام

این گفته من است

کوروش پسر ماندانا و کمبوجیه

که شما را به نماز نیاکان خویش می خواند.



امیران اسپهبدان و شهریاران را بگویید

 

هرگز به مردمان خویش دروغ نگویید

 

زیرا دروغ گویان تنها بر گورستان مردگان

 

و خاکسترزار خاموشان حکومت خواهند کرد

 

و من کوروش هخامنش از میان شما برآمدم و از شما شدم

 

و خواستم تا منزلت آدمی را به او باز رسانم

 

و گفتم مردمان را گزندی نرسد

 

و نرسید

 

این آخرین دعای من است.

 

تا راستی هست کاستی به کشور شما راه نخواهد یافت

 

من هرگز حتی به دشمنان خویش نیز دروغ نگفته نمی گویم

 

من اینگونه بار آمده ام

 

تا رهبر راستگویان و رستگاران شوم

 

از دیو و از دروغ دوری کنید

 

درماندگان را کسان خویش بدانید

 

شما را وصیت می کنم

 

که ناتوان را یاری دهید

 

و توانا را تکریم کنید

 

این سخن من است

 

سخن مرا بشنوید

 

سخن چین هرگز چراغ دار حقیقت نخواهد شد

 

تازیانه و ظلمت هرگز زیور حکومت نخواهد شد

 

پس به نیکی بشنو

 

به نیکی ببین

 

و به نیکی باور کن

 

مقام آدمی مقام حقیقت است.






+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 19:4 توسط جلال |





دور یا نزدیک

 راهش می توانی خواند

هرچه را آغاز و پایانی است

 حتی هرچه را آغاز و پایان نیست!

 

زندگی راهی است

از به دنیا آمدن تا مرگ

شاید مرگ هم راهی است !

 

راه ها را کوه ها و دره هایی هست

 اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست

هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست !

هیچ راه بازگشتی نیست!

 

بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است

 زیر پای رهروان خوناب جان جاری است!

 

آه

ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی!

هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟

 

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست

باز باید رفت تا در تن توانی هست

باز باید رفت...

راه باریک و افق تاریک

دور یا نزدیک !





"حرف های نگفتنی"


همیشه حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکس

به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد.

 ((دکتر شریعتی))





+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 13:21 توسط جلال |


X

یک شب مهتابی
وقتی که همه جا را سکوت و تاریکی فرا می گیرد
و بستر آسمان برای خواب ستاره ها پهن می شود
وقتی همه در خواب می شوند
فانوس زرد کلبه ای سو سو زنان
برمردمان شهر
پیغام می دهد:
آری ماه بیدار است!

شب های مهتاب
دریچه ای است بر آسمان مهتابی قلب من
و ورق پاره ای است که افکار و اندیشه هایم را بر آن خط خطی می کنم.
جلال


Home
Email
Night Skin

Archives

هفته دوم تیر 1387

هفته سوم خرداد 1387

هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387


Categories

دلنوشته ها
مقاله
عاشقانه
با مشاییخ
اشک مهتاب


Links

برای دیدن کارت پستال های زیبا اینجا کلیک کنید
فراموش شده
تنها مانده ام
khodamo khodesh
عشق محبت دو
قرار شبانه
غم آخر
رویای رنگین
شب مهتابی
نایت گالری
قالب های نایت اسکین


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه


آمار وبلاگ
کاربران آنلاین:
بازديدها :