|
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست همه دریا از آن ما کن ای دوست دلم دریا شد و دادم به دستت مکش دریا به خون پروا کن ای دوست کنار چشمه ای بودیم در خواب تو با جامی ربودی ماه از آب چو نوشیدیم از آن جام گوارا تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب
به یادت هست آن شب را که تنها به بزمی ساده مهمان تو بودم؟ تو می خواندی که دل دریا کن ای دوست من اما غرق چشمان تو بودم؟ تو می گفتی که پروا کن صد افسوس مرا پروای نام و ننگ رفته است من آن ساحل نشین سنگم چه دانی چه ها بر سینه این سنگ رفته است مکش دریا به خون خواندی و خاموش تمناگر کنار من نشستی چو ساحل ها گشودم بازوان را تو چون امواج در ساحل شکستی...
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 18:14 توسط جلال |
|
| |||||