|
آب از دیار دریا با مهر مادرانه آهنگ خاک می کرد بر گرد خاک می گشت گرد ملال او را از چهره پاک می کرد از خاکیان ندانم ساحل به او چه می گفت کان موج ناز پرورد سر را به سنگ میزد خود را هلاک می کرد! خود را هلاک می کرد! خود را هلاک می کرد! شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی آوای تو می خواندم از لایتناهی آوای تو می آردم از شوق به پرواز شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی امواج نوای تو به من می رسد از دور دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست من سرخوشم از لذت این چشم به راهی ای عشق تو را دارم و دارای جهانم همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی. + نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 20:37 توسط جلال
|
| |||||